تبليغاتX
پرسپولیس محبوب قلبها

پرسپولیس محبوب قلبها

بروزرسانی : سه شنبه 9 مرداد 1386
بهترینهای داریوش (آهنگ حادثه)
داریوش

دانلود آهنگ

متن ترانه

گفتم تو چرا دورتر از خواب و سرابی
خواب و سرابی
گفتی که منم با تو ولیکن
تو نقابی اما تو نقابی
فریاد کشیدم  تو کجایی  تو کجایی
گفتی که طلب کن تو مرا  تا که بیابی
فریاد کشیدم  تو کجایی  تو کجایی
گفتی که طلب کن تو مرا  تا که بیابی

چون همسفر عشق شدی
مرد سفر باش مرد سفر باش
هم منتظر حادثه هم فکر
خطر باش فکر خطر باش

هر منزل این راه بیابان هلاک است
هر چشمه سرابی است  که بر سینه خاک است
در سایه هر سنگ اگر گل به زمین است
نقش تن ماری است که در خواب کمین است
در هر قدمت خار  هر شاخه سر دار
در هر نفس آزار  هر ثانیه صد بار
چون همسفر عشق شدی
مرد سفر باش  مرد سفر باش
هم منتظر حادثه هم فکر
خطر باش  فکر خطر باش
گفتم که عطش میکشدم در تب صحرا
گفتی که مجوی آّب و عطش باش سراپا
گفتم که نشانم بده گر چشمه ای آنجاست
گفتی چو شدی تشنه ترین  قلب تو دریا است
گفتم که در این راه کو نقطه آغاز
گفتی که تویی  تو  خود پاسخ این راز
چون همسفر عشق شدی
مرد سفر باش  مرد سفر باش
هم منتظر حادثه هم
فکر خطر باش  فکر خطر باش
چون همسفر عشق شدی
مرد سفر باش  مرد سفر باش
هم منتظر حادثه هم
فکر خطر باش  فکر خطر باش

+ نوشته شده در  بیستم دی 1386ساعت 20  توسط رضا ابتکار  | 

بروزرسانی : يکشنبه 1 مهر 1386
عنوان شاعران


 
سهراب سپهری
احمد شاملو
هوشنگ ابتهاج
احمدرضا احمدی
اردلان سرفراز
اسماعیل خویی
امیر بخشایی
ایرج جنتی عطایی
بهمن قره داغی
پروانه فتاحی طاری
یغما گلرویی
پرویز ابولفتحی
پیمان آزاد
حسین پناهی
حسین منزوی
حمید مصدق
خسرو گلسرخی
خسرو نکونام
رویا زرین
رسول نجفیان
رهی معیری (سایه عمر)
ساناز کریمی
آژند اندازه گر
سیاوش کسرائی
آوا کوه بر
احسان نقی زاده
اقبال ولی پور هفشجانی
امیر تیکنی
بهمن بهمنانه
بیژن باران
بیژن داوری دولت آبادی
پیوند باور
ترانه جوانبخت
سید علی صالحی
حامد تقدسی
حامد حبیبی
حدیث اصغری زاده
حسام حسامیان
حسن میرزایی
حمید حیدری
رحیم رسولی
سیما یاری
رسول آقازاده
رضا میرفخرایی
سارا خ.
سارا نوری
سحر شاه محمدی
سعید توللی
سعید قنبری
سهراب درودیان
سهراب مژده
سهیلا انوری
سینا جعفری
سیمین بهبهانی
شاهین ز. رضایی
شاهین سجادی
شروین صفایی
علی اکبر ثابتیان
ع.م. آزاد
عماد سمیعی
فربود شکوهی
فری ناز آرین فر
شفیعی کدکنی (م.سرشک)
فرهاد آرین
فرهاد حافظ نظامی
قاسم حسن نژاد
گیتا صرافی
لیدا علیزاده
مجتبی کاهه - ماهان
محمد جاوید
محمد ر.
محمد رضا خاکبازنیا
مریم اسدی
شهرام شاهرخ تاش
مریم تاجیک
مصطفی خرادپور
صالح وحدت
مهدی آذری
هدی رستمی
صمد نارونی
فریبا شش بلوکی
یدالله رویایی
هیوا مسیح
هاله جهان پیکر
نیما یوشیج
نصرت رحمانی
ناهید عباسی
نادر نادرپور
علی باباچاهی
مهدی سهیلی
مهدی اخوان ثالث
منوچهر آتشی
مریم حیدرزاده
محمد معلم
محمد علی بهمنی
محمد حقوقی
محمد بیابانی
م.ع سپانلو
م.آزاد
کارو
فریدون مشیری
فریدون توللی
فروغ فرخزاد*
فرخ تمیمی
+ نوشته شده در  بیستم دی 1386ساعت 16  توسط رضا ابتکار  | 

طراح سایت فارسیکام farsicom cms
+ نوشته شده در  بیستم دی 1386ساعت 16  توسط رضا ابتکار  | 

گروه ایمیل ترانه ها راه اندازی شد

برای عضو شدن در گروه ترانه ها ایمیل خود را وارد کنید تا از مطالب اضافه شده و اخبار سایت مطلع شوید

+ نوشته شده در  بیستم دی 1386ساعت 16  توسط رضا ابتکار  | 

بروزرسانی : دوشنبه 22 مرداد 1386
محسن چاوشی خاطره های مرده

دانلود آهنگ

متن ترانه

گرد و غبار دوری رو قاب سرد و خالی
عکس دو تا پرنده رو شاخه های قالی
نه پنجره نه گلدون
نه شیروونی نه ناودون
آینه ی پینه بسته
رو طاقچه ی شکسته
خاطره های مرده مو زنده کن
دنیامو از پنجره آ کنده کن
آب وپرش کن آینه رو نگاه کن
پرنده های قالی رو رها کن
به خونه ی خیال من جون بده
به دفتر من سر و سامون بده(2)
چند تا اتاق تاریک
چند تا چراغ خاموش
یه میز بی صندلی
یه دفتر فراموش
حیاط سرد پاییز
بایک درخت تنها
یه حوض و چند تا ماهی
خسته سوز و سرما
بازم بکار تو دست من بهارو
بازم بیا نون بده ماهیارو
تکیه بده به تک درخت خونه
ای که نگات برام یه سایبونه
به خونه ی خیال من جون بده
به دفتر من سر و سامون بده

نظر خوانندگان در مورد اين مطلب
چاوشی
+ نوشته شده در  بیستم دی 1386ساعت 16  توسط رضا ابتکار  | 

 
موسيقي متن:آندره آرزومانيان
خواننده:فرزاد فرزين
شعر:افشين يداللهي
سال ساخت :1385
سال اکران :1386 - (18 مهر)
کارگردان: مجيد قاري زاده
تهيه كننده: مجيد قاري زاده
فيلمنامه : مجيد قاري زاده، محمدهادي کريمي
مدير فيلمبرداري: اصغر رفيعي جم
طراح صحنه و لباس:محمدهادي قمشي
 طراح چهره پردازي : محمدرضا قومي

 

بازيگران : ابوالفضل پورعرب، پوريا پورسرخ، بهنوش طباطبايي و فرزاد فرزين


خلاصه داستان:
سه جوان آجري که خانه ي با عشق و اميد مي سازند، ماهور از زندگي سخن مي گويد، اختلاف و تضاد نسل ها از دلتنگي و جدايي، رفاقت و دوستي پيان همه رنج ها است .

 

يادداشت :
 « پسران آجري » پس از هشت سال دوري از سينما جديدترين ساخته سينمايي مجيد قاري زاده است. آخرين فيلم قاري زاده « جواني » نام داشت.

 
+ نوشته شده در  هجدهم دی 1386ساعت 21  توسط رضا ابتکار  | 

ك: پرسپوليس را از ...
640 در 480 - 64 کیلو بایت - jpg
www.parsfootball.com
نفرات پرسپوليس كه ...
448 در 299 - 37 کیلو بایت - jpg
www.zzzelzele.blogfa.com
خبرورزشی-پرسپوليس ...
300 در 355 - 46 کیلو بایت - jpg
www.tandorost.com
پرسپولیس
600 در 401 - 67 کیلو بایت - aspx
choghok-milad.blogfa.com
دونه دونه پرسپوليس ...
600 در 418 - 96 کیلو بایت - jpg
www.downlodmsh.blogfa.com
پرسپولیس 1 1 صنعت نفت
311 در 450 - 52 کیلو بایت - jpg
www.ghermezeteh.com
پرسپولیس زلزله ...
500 در 375 - 90 کیلو بایت - jpg
ghermezete2.blogfa.com
پرسپولیس زلزله ...
1024 در 768 - 216 کیلو بایت - jpg
www.perozi.blogfa.com
پرسپولیس زلزله ...
600 در 398 - 266 کیلو بایت
ghermezete2.blogfa.com
... پرسپوليس يک روز ...
450 در 273 - 70 کیلو بایت - jpg
hamsayeha.blogfa.com
... اقتصادي پرسپوليس ...
400 در 365 - 30 کیلو بایت - jpg
www.zzzelzele.blogfa.com
... سرمربى پرسپوليس
500 در 402 - 36 کیلو بایت - jpg
www.pooyababak.blogfa.com
... پرسپولیس با محسن ...
350 در 270 - 42 کیلو بایت - jpg
ghermezeteh-red.blogfa.com
پرسپولیس در هفته ...
450 در 280 - 105 کیلو بایت - jpg
alishear.blogfa.com
1- پرسپوليس صفر- ...
449 در 292 - 36 کیلو بایت - jpg
2panjerh.persianblog.ir
پرسپولیس
507 در 338 - 164 کیلو بایت - jpg
perspolis-iran.blogfa.com
به اين پرسپوليس ...
316 در 462 - 59 کیلو بایت - jpg
www.ghermezeteh.com
... پرسپولیس
495 در 308 - 137 کیلو بایت
sotitr.blogfa.com
عشق من پرسپولیس
336 در 387 - 21 کیلو بایت - jpg
perspolis69iran.blogfa.com
و اما پرسپوليس .
1024 در 768 - 194 کیلو بایت
www.hamid-eshghfootball.blogfa.com
+ نوشته شده در  هجدهم دی 1386ساعت 18  توسط رضا ابتکار  | 

... زیبای فرزاد فرزین ...
312 در 366 - 40 کیلو بایت
www.toxic2music.blogfa.com
عكس فرزاد فرزين 1
1024 در 768 - 40 کیلو بایت - jpg
www.persianu.com
... تو فرزاد فرزین
265 در 371 - 98 کیلو بایت - jpg
gitarmusic.mihanblog.com
... آقای فرزاد فرزین ...
354 در 328 - 66 کیلو بایت - jpg
www.bestmusiciran.blogfa.com
فرزاد فرزین خواننده ...
400 در 400 - 79 کیلو بایت - jpg
www.afson8516.blogfa.com
فرزاد فرزین - به تو ...
400 در 392 - 59 کیلو بایت - jpg
songbsong.com
... زیبای فرزاد فرزین ...
440 در 315 - 37 کیلو بایت - jpg
songbsong.com
يافته های ديگر از songbsong.com ]
عاشقان فرزاد فرزین
300 در 300 - 10 کیلو بایت - jpg
ghororehyaghi.blogfa.com
... جدید فرزاد فرزین ...
408 در 400 - 64 کیلو بایت - jpg
goldensait.blogfa.com
فرزاد فرزین خواننده ...
150 در 198 - 7 کیلو بایت - jpg
farzadfarzin-group.blogfa.com
فرزاد فرزین · پژمان ...
800 در 533 - 45 کیلو بایت - jpg
www.arpapic.com
... جديد فرزاد فرزين ...
380 در 373 - 38 کیلو بایت - jpg
salamisf.muslimblog.ir
... زيباي فرزاد فرزين ...
232 در 300 - 11 کیلو بایت - jpg
tapsait.com
... فرزاد و کاراش بگن.
400 در 533 - 146 کیلو بایت - jpg
alireza24h.blogfa.com
فرزاد فرزین. ۱-شراره
1024 در 768 - 76 کیلو بایت - jpg
irandownload.mihanblog.com
... فرزاد فرزین ...
514 در 386 - 33 کیلو بایت - jpg
irandownload.mihanblog.com
فرزاد فرزین/شراره
266 در 266 - 7 کیلو بایت - jpg
pilot.ahangsara.com
... زیبای فرزاد فرزین
408 در 400 - 35 کیلو بایت
www.chaloosia.mihanblog.com
دنیای عروسکی - فرزاد ...
1024 در 768 - 85 کیلو بایت - jpg
www.toyworld.mihanblog.com
فرزاد فرزين ...
370 در 430 - 71 کیلو بایت - jpg
www.bia2funny
+ نوشته شده در  هجدهم دی 1386ساعت 18  توسط رضا ابتکار  | 

سه شنبه ۰۴ ارديبهشت ۱۳۸۶

دوست دارم که.....

يه اتاقي باشه گرمه گرم ... روشنه روشن ... تو باشي، منم باشم ... کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد... تو منو بغلم کني که نترسم ...که سردم نشه ...که نلرزم ... اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار ... پاهاتم دراز کردي ... منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم ... با پاهات محکم منو گرفتي ... دو تا دستتم دورم حلقه کردي ... بهت مي‌گم چشماتو مي‌بندي؟ ميگي آره! بعد چشماتو مي‌بندي ... بهت مي‌گم برام قصه مي‌گي تو گوشم؟ مي‌گي آره! بعد شروع مي‌کني آروم آروم تو گوشم قصه گفتن ... يه عالمه قصة طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي‌شن ... مي‌دوني؟ مي‌خوام رگ بزنم ... رگ خودمو ... مچ دست چپمو ... يه حرکت سريع ... يه ضربه عميق ... بلدي که؟ ولي تو که نمي‌دوني مي‌خوام رگمو بزنم ... تو چشماتو بستي ... نمي‌دوني من تيغ رو از جيبم در ميارم ... نمي‌بيني که سريع مي برم ... نمي‌بيني خون فواره مي‌زنه ... رو سنگاي سفيد ... نمي‌بيني که دستم مي‌سوزه و لبم رو گاز مي‌گيرم که نگم آااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني ... تو داري قصه مي‌گي.. من شلوارک پامه ... دستمو مي‌ذارم رو زانوم ... خون مياد از دستم مي‌ريزه رو زانوم و از زانوم مي‌ريزه رو سنگا ... قشنگه مسير حرکتش! قشنگه رنگ قرمزش ... حيف که چشمات بسته است و نمي‌توني ببيني ... تو بغلم کردي ... مي‌بيني که سرد شدم ... محکمتر بغلم مي‌کني که گرم بشم ... مي‌بيني نامنظم نفس مي‌کشم ... تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت! مي‌بيني هر چي محکمتر بغلم مي‌کني سردتر ميشم ... مي‌بيني ديگه نفس نمي‌کشم ... چشماتو باز مي‌کني مي‌بيني من مردم ... مي‌دوني؟

من مي‌ترسيدم خودمو بکشم! از سرد شدن ... از تنهايي مردن ... از خون ديدن ... وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم ... مردن خوب بود، آرومِ آروم ... گريه نکن ديگه! ... من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم دلم مي‌گيره‌ها ! بعدش تو همون جوري وسط گريه‌هات بخندي ... گريه نکن ديگه خب؟ دلم مي‌شکنه... دلِ روح نازکه ... نشکنش خب...؟ 

نوشته شده در سه شنبه ۰۴ ارديبهشت ۱۳۸۶ و ساعت 14:24 توسط : ستاره

|+| نظر ها (18)


© ونوس و مسيح....

چهار شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۸۴

ولنتاین بدون مسیح.............

پشت پنجره ایستاده بود.مثل همیشه غمگین و فرورفته درخود. به دوردست ها نگاه میکرد.گرچه از پشت پنجره فقط در آهنی دیده میشد.ولی ذهنش دوردست ها رامی کاوید.روی شیشهء بخار گرفته دو چشم نقش میگرفتند و محو میشدند.بخار روی شیشه ونوس را به یاد خاطراتش می انداخت.خاطراتی اگرچه غم انگیز ولی شیرین و فراموش نشدنی.تا به حال عاشق نشده بود.دروغ چرا؟!!!  شده بود یک طرفه و تو خالی.عقیده اش این بود که عشق باید دو طرفه باشه تا جون بگیره و به اوج برسه.واسه همین همیشه از به یاد آوردن مسیح ته دلش یه لبخند کوچولو میزد.چون به اون چیزی که میخواستش رسیده بود.دستشو دراز کرد تا روی شیشه بنویسه:"دوست دارم مسیح هر جا که هستی و خواهی بود." باز به یادش افتاد.مسیح هم روی بخار نوشته بود "دوست دارم". یه بغض عمیق که خیلی وقت بود تو دلش مونده بود ته گلوش در جا میزد تا به اشک تبدیل بشه.مثل همیشه قورتش دادو نخواست چشاش پر از اشک شه.هوا یه کم سرد بود.دستاشو تو هم گرفت تا شاید گرم بشه.نوک انگشتاش یخ زده بود مثل همیشه. بازم یاد مسیح افتاد.همیشه میگفت:چرا دستات سرده و یخ زده.بازم یه بغض دیگه و.............

می گفتن فردا روز عاشقاس.تو دلش گفت:خوش به حال اونایی که امشب با هم هستن.همهء دخترای هم سن وسالشو میدید که با چه ذوقی چیزی میخرن و کادو پیچش می کنن.تو دلش یه دنیا بغض جمع شده بود. دلش تنگ شده بود ولی چه فایده!!!   مسیح دوسش داشت. عاشقش بود. یعنی می گفت که.....گفته بود ثابت میکنه.یعنی گذشت زمان اینو ثابت می کنه.ولی............! یاد یه نوشته افتاد:دل کسی رو به خاطر غرورت نشکن ولی غرورتو واسه کسی که دوسش داری بشکن . با خودش گفت شاید بازم من توقعم زیاده یا خیلی مغرورم.ولی نه غرورشو خیلی جاها شکسته بود. یعنی دیگه چیزی به عنوان غرور نداشت که بخواد کاریش کنه.چقدر دوست داشت با دو تا گل رز یکیش سرخ و اون یکی سفید بره پیشش.و بهش تبریک بگه.ولی میدونست مثل همیشه باهاش سرد رفتار میشه.شاید هم اصلن نیاد که قرار باشه اتفاقی بیفته!!!ذهنش خیلی مشغول بود چقدر دلش می خواست برگرده به دو ماه و ده روز قبل.روزی که واسه اولین بار چشاشو دیده بودو.............. اولش با خودش فکر میکرد که نهایت این رابطه یا یه دوستیه سادهء یا یه رابطه خواهرو برادری .آخه مسیح ازش کوچولوتر بود.حالا خندش میگرفت از اون فکر ساده و ابلهانه. تا به حال کسی به اون راحتی حرف دلشو بهش نزده بود.همه چیزش براش تازگی داشت.حتی خود خواه بازی های بچه گونش که می خواست ثابت کنه که تو فقط مال منی.چقدر با هم خوب بودند در کنار بحث هایی که با هم داشتن(شاید قدر اون لحظه ها رو ندونستن)انگار روزگار نذاشت این خوشی بیشتر از یه ماه طول بکشه.انقدر مشکل واسه مسیح پیش اومد که اگه صبوری های ونوس نبود این رابطه خیلی پیش از اینا تموم شده بود.ونوس صبر کرد شاید همه چی درست بشه.همه چی عوض شه.شاید مسیح همون مسیح روزای اول بشه.ولی اینطور نشد. اینطور نشد که هیچ بدتر هم شد.ده روز پیش دعواشون شد. مثل همیشه سر عقایدشون.ولی اینبار خیلی جدی.با اینکه ونوس نمیخواست ولی.......مسیح گفته بود دیگه زنگ نزن. یعنی  تموم.دیگه تحملش تموم شده بود.شاید ونوس آدم صبوری نبودو شاید اگه بیشتر از این صبر میکرد یه اتفاق خوب می افتاد....... یه هو به خودش اومد.صورتش از اشک خیس شده بود.مثل اینکه گلوش دیگه جا نداشت بغض هارو نگه داره.دستشو آورد بالا تا صورتشو پاک کنه.دستش از سرما سرخ شده بودو بی حس.شاید به یه دست دیگه نیاز داشت. ولی حیف...........ته دلش دوباره خندید.هنوزم خوشحال بود که فهمیده بودعشق یعنی چی؟ با خودش گفت خیلی ها که امشب به هم کادو دادن معنی درست عشقو نمی دونن ولی من فهمیدم و این خودش بزرگترین هدیه اس.پس مثل همیشه به زور خندید . یه لبخند کوچولو.سرش به طرف پائین بود.چشاشو اورد بالا تا از پشت شیشه آسمونو نگاه کنه.تو چشاش یه برقی درخشید.شیشه پر از بخار شده بود. جای آسمون دو تا چشم قشنگ نقش گرفته بودو زیرش نوشته شده بود: "دوست دارم ونوس هر جا هستی و خواهی بود " و چند تا ستاره که هی میومدن و میرفتن............................هنوزم عاشقش بود.

                                                نویسنده:نرگس.م


معرفي به دوستان

نوشته شده در چهار شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۸۴ و ساعت 09:28 توسط : ستاره

|+| نظر ها (6)


© و بعد از رفتنت...

چهار شنبه ۰۲ آذر ۱۳۸۴

 

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني ترا با لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
پس ازيك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس
 تو را از بين گلهايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي
دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم
تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشمهايم را بروي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
نمي دانم كه چرا رفتي
نمي دانم چرا شايد خطا كردم
و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي
 دانم كجا تا كي براي چه
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد
و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت
تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت
كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
 و من با آنكه مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور نخواهي برد
هنوز آشفته چشمان زيباي توام
برگرد ....
ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت
تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتي ما بين اشك و حسرتو ترديد
كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل
ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر
نمي دانم چرا شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم


معرفي به دوستان

نوشته شده در چهار شنبه ۰۲ آذر ۱۳۸۴ و ساعت 08:50 توسط : ستاره

|+| نظر ها (2)


© اولين عشق

سه شنبه ۱۱ مرداد ۱۳۸۴

یکی بود یکی نبود .

یک مرد بود که تنها بود .

یک زن بود که او هم تنها بود .

زن به آب رودخانه نگاه میکرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه میکرد و غمگین بود .

خدا غم آنها را میدید و غمگین بود .

خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید .

مرد سرش را پایین آورد .

مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه کرد و مرد را دید .

خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید .

مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود . زن خندید .

خدا به مرد گفت : به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن زندگی کنید .

مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید .

خدا به زن گفت : به دستهای تو همه زیباییها را می بخشم تا خانه ای که او میسازد را زیبا کنی .

مرد خانه ای ساخت و زن آن را گرم کرد . آنها خوشحال بودند . خدا خوشحال بود ...

یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا میداد . دستهایش را به سوی آسمان بلند مرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند .

اما پرنده نیامد و دستهای زن رو به آسمان ماند .

مرد او را دید . کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد .

خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود .

فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند .

خدا خندید و زمین سبز شد .

خدا گفت : از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد .

فرشته ها شاخه ای گل به مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت .

خاک خوشبو شد .

پس از آن کودکی متولد شد که گریه میکرد . زن اشکهای کودک را میدید و غمگین بود .

فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند .

مرد زن را دید که میخندد ، کودکش را دید که شیر مینوشد. بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت .

خدا شوق مرد را دید و خندید .

وقتی خدا خندید ، پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست .

خدا گفت : با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی بیاموزد . راست بگویید تا راستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد .

روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت .

زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لابه لای گلها پر شد از بچه هایی که شاد و خندان دنبال هم میدویدند .

خدا همه چیز و همه جا را میدید . میدید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است که خیش نشود .

زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی میکارد . دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند .

و پرنده هایی که ...

خدا خوشحال بود ، چون دیگر غیر از او هیچ کس تنها نبود .

- - - - - - - - - - - - - -

داستان این دفعه وبلاگ ، توسط خانم مرجان کشاورزی نوشته شده بود و کار خود من نبود  . زیبایی این داستان به حدی بود که تصمیم گرفتم آن را برای پست این دفعه انتخاب کنم .

حضرت علی (ع) میفرمایند : با هوی و هوس خود بجنگید ، همان طور که با دشمن خود میجنگید .


معرفي به دوستان

نوشته شده در سه شنبه ۱۱ مرداد ۱۳۸۴ و ساعت 14:33 توسط : کامران

|+| نظر ها (48)


© ذهن زيبا - قسمت سوم و پايانی

دوشنبه ۰۳ مرداد ۱۳۸۴

با سلام ، پست این دفعه وبلاگ داستانهای مرد تنها ، قسمت سوم و پایانی ذهن زیبا میباشد . از عزیزانی که دو قسمت قبلیه این داستان رو نخواندند ، خواهشمندم از طریق لینکهای زیر این کار را انجام دهند .

قسمت اول       قسمت دوم

- - - - - - - - - - - -

پارمیدا پشت در ایستاده بود . با خودم فکر کردم این بهترین موقعیت است برای نشان دادن او به مادرم ، دیگه طاقتم تمام شده بود و دوست داشتم هر چه زودتر پارمیدا رو ماله خود کنم و برای این کار رضایت مادرم شرط اول بود . مطمئن بودم وقتی مادرم زیبایی افسانه ای و صورت مینیاتوری پارمیدا رو ببینه ، بدون هیچ مخالفتی تن به این ازدواج میدهد ، ولی ... ولی اگه مادرم از خانواده پارمیدا ازم سوال میکرد چه جوابی میتونستم بهش بدم ، من اصلا با خانواده او آشنایی نداشتم و تا حالا سوالی در این مورد از ش نپرسیده بودم .

پارمیدا : آقا مهیار حالتون خوبه ، چرا اینجوری به من زل زدید ؟

- : ببخشید ، زیبایی شما منو محصور خودش کرده بود ، باور کنید نمیتونم به این همه زیبایی زل نزنم و راحت از کنارش بگذرم .

پارمیدا لبخندی زد و گفت : شما نسبت به من لطف دارید ، خودتون هم خیلی زیبا هستید .

از خجالت قرمز شده بودم . پارمیدا به من گفته بود زیبا هستم ، پس حتما صورت زیبایی داشتم ، هرچند که خیلی ها نظری بر خلاف نظر پارمیدا داشتند . ولی نظر بقیه که برای من مهم نیستند . برای من فقط پارمیدا مهم هست و نظر او .

- : ببخشید پارمیدا خانم ، میشه از تون یه خواهشی بکنم .

پارمیدا با مهربانی گفت : بله ، بفرمایید .

- : من . من راستش ، من میخواستم ازتون خواستگاری کنم .

از شدت استرس و خجالت قرمز شده بودم و بدنم از عرق پوشیده شده بود . نمیدونستم جواب پارمیدا به این خواستگاریه بی مقدمه و سریع من چیه ؟

پارمیدا لبخند دیگری زد و گفت : همینجا دم در خونه تون .

با دستپاچگی گفتم : خب مگه اشکالی داره ؟

پارمیدا : نه ، هیچ اشکالی نداره .

- : حالا میشه یه خواهش دیگه ازتون بکنم .

پارمیدا : بفرمایید .

- : میخواستم از شما دعوت کنم با من به خونه بیاین تا شما رو به مادرم نشون بدم .

پارمیدا : من آماده ام .

استرسم دو چندان شده بود ، حالا همه چی به نظر مادرم بستگی داشت ، من میدوستنم پارمیدا با این ازدواج موافقه . این رو از حرفها و حرکاتش به راحتی میشد فهمید ، پارمیدا دلبسته من شده بود ، ولی چرا من ؟ مگر من چه چیز جذابی برای او داشتم .

نه نه حالا وقت این پرسشها نبود ، حالا بهترین موقعیت برای نشان دادن او به مادرم بود . در خونه رو باز کردم و همراه پارمیدا وارد شدم . از پارمیدا خواستم در حیاط منتظر باشد تا من مادرم رو برای این کار آماده کنم .

به آشپزخانه رفتم ، جایی که مادرم مشغول آشپزی بود . سلام کردم و گوشه ای ایستادم . نمیدونستم باید چی به مادرم بگویم ، نیدونستم اصلا چه طوری باید پارمیدا رو به او معرفی کنم .

لحظه ای ساکت ایستادم و به مادرم که داشت چیزهایی رو درون قابلمه هم میزد خیره شدم تا انکه صدای اعتراض او بلند شد : چیه . چرا اینجا واستادی ، چرا اینجوری به من زل زدی ؟

به خودم آمدم و گفتم : هیچی ، فقط داشتم نگاهتون میکردم .

مادرم : وا .. مگه تا حالا منو ندیده بودی ؟

- : چرا . ولی ... ولی ....

مادرم : ولی چی ؟

- : راستش چطوری بگم ، میخواستم موضوع مهمی رو با شما مطرح کنم .

مادرم با کنجکاوی گفت : چه موضوعی ؟

بالاخره بعد از کلی جون کندن گفتم : موضوع ازدواج ... مادر من . مادر من عاشق شدم . عاشق یکی از دخترهای دانشگاه .

مادرم با چشمانی متحیر به من خیره شده بود : عاشق شدی . اونم عاشق یکی از دخترهای دانشگات .

سرم رو به زیر انداختم و گفتم : آره .

مادرم : تو غلط کردی ، مگه دختر قحطه که عاشق اون دخترهای قرتی شدی ، اگه قصد ازدواج داری خودم یه دختر خوب و مومن که تاحالا آفتاب مهتاب ندیده برات پیدا میکنم تا نوکریتو بکنه ، نه اینکه مجبور باشی فقط برای خرج لوازم آرایشی زنت یکماه سگ دو بزنی .

- : ولی من از اون دخترها نمیخوام ، من زنی نمیخوام که تا یه مرد میبینه مثل موش بدوی بره توی سوراخش ، من زنی میخوام که توی اجتماع بوده باشه ، زنی که وقتی در کنارش راه میرم ، آتش حسادت رو توی چشمان ههمه کسانی که ما نگاه میکنن ببینم . زن امروزی ، نه زنیکه امل و عقب افتاده باشه .

مادرم از عصبانیت داشت میلرزید و ناگهان فریاد کشید : باشه برو از اون زنها بگیر ، زنهایی که معلوم نیست چند دست تا حالا بین نامحرمها گشتن ، ولی یادت باشه دیگه حق نداری پاتو توی خونه من بذاری ، چون من عروس هرزه نمیخوام .

با عصبانیت سر مادرم فریاد کشیدم : ولی پارمیدا اون طوری نیست ، پارمیدا پاکه ، تو نگاهش یه معصومیت عجیبی نهفته ست که تو چشمهای هیچ دختری ندیدم ، حتی اونایی که چادرشونو تا بالای دماغشون بالا میکشن .

مادرم : پارمیدا دیگه کیه ؟

- : پارمیدا عشق اول و آخر منه ، عشق ابدیه منه ، پارمیدا بهترین دختر دنیاست ، پاکترین و معصوم ترین دختر دنیاست ، زیباترین و قشنگترین دختر دنیاست . مادر اگه شما پارمیدا رو ببینی مطمئنم شیفته قشنگیش میشی ، شیفته نگاه پاک و معصومش ، نگاه پارمیدا مثل نگاه بچه اهو ها مظلومانه ست ، به قدری مظلومانه که ناخوداگاه دل ادم براش میسوزه .

مادرم که کمی ملایمتر شده بود گفت : خب حالا این دختره کی هست ، اصلا کجا زندگی میکنه ؟

با خوشحالی گفتم : اصلا اجازه بدید بهتون نشونش بدم ، پارمیدا الان اینجاست توی حیاط .

مادرم با تعجب فریاد کشید : اینجا . توی خونه من .

- : آره .

مادرم : تو با چه اجازه ای اونو راه دادی بیاد تو ، فکر نکردی در و همسایه برامون حرف در بیارن .

- : نه . مواظب بودم کسی ما رو نبینه ... حالا اجازه میدید بیارمش تو .

مادرم با اکره گفت : صداش کن بیاد تو .

با خوشحالی به حیاط رفتم . پارمیدا کنار باغچه کوچک حیاطمون ایستده بود و به شمعدونیهای آن نگاه میکرد . از پشت سر آهسته کنارش رفتم و در گوشش ملایم گفتم : مادرم رو راضی کردم . بهتره بریم تو .

پارمیدا با خنده گفت : تو فوق العاده ای مهیار جان . اجازه بده ببوسمت .

با خنده ای آکنده از شرمساری گفتم : حالا نه ، این کار باشه برای بعد .

دست نرم وظریف پارمیدا رو که چون حریر نرم و لطیف بود رو در دست گرفتم و همراهش وارد خونه شدم و اونو به آشپزخونه بردم و با صدای بلند خطاب به مادرم گفتم : و این شاهزاده رویاهایم ، زیباترین مخلوق خدا ، پارمیدای عزیزم .

مادرم برگشت و به من نگاه کرد . چشمانش از تعجب گرد شده بود .

- : میدونستم از خوشگلیه بی حد و حصرش تعجب میکنید .

مادرم : اما تو ...

- : اما چی ؟

مادرم : اما تو که تنهایی ، پس کو اون دختری که تعریفشو میکردی ؟

برگشتم با تعجب به پارمیدا که اون هم با تعجب به من زل زده بود ، زل زدم .

-: یعنی چی ... مگه ممکنه ؟

پارمیدا : این محاله ، من اینجام ، کنار مهیار ، نگاه کنید دستم در دست مهیاره .

-: آره پارمیدا راست میگه ، اون اینجاست کنار من .

مادرم فقط به من نگاه میکرد ، از تعجب نزدیک بود فریاد بکشد .

مادرم : نه ، تو تنهایی هیچ کس کنارت نیست .

-: ولی مادر شما اشتباه میکنید ، مگه میشه شما پارمیدا رو نبینید ، اون اینجاست کنار من . پارمیدا لطفا با مادرم سلام کن .

پارمیدا سلام کرد که مادرم فریاد کشید : تو دیوانه شدی ، هیچ کس همراه تو نیست ، تو تنهایی تنهای تنها .

مادرم این رو گفت از آشپزخونه به بیرون دوید . فریاد کشیدم : دروغ میگی دروووغ ، من تنها نیستم ، شما دروغ میگی چون دوست نداری پارمیدا رو ببینی . تو ...

------

بیمارستان روانی ...

بهزاد با عجله وارد بیمارستان شد و پیش مادر مهیار رفت .

بهزاد با نگرانی : سلام ... به من بگید چه اتفاقی برای مهیار افتاده .

مادر مهیار اشکهایش رو با گوشه چادرش  پاک کرد و گفت : نمیدونم .. به خدا نمیدونم ، ظهر وقتی اومد خونه به من گفت میخواد ازدواج کنه ، گفت عاشق یکی از دخترهای دانشگاه شده و میخواد با اون ازدواج کنه . به من گفت اون الان تو حیاطه . من هم بهش گفتم بیارش تو تا ببینمش ، اما وقتی برگشت تنها بود تنهای تنها ، اما میگفت اون دختره همراهشه ، گفت الان دستش تو دستمه ، از دختره خواست با من سلام کنه ، اما باور کن هیچ کس همراهش نبود . اون تنها بود ، وقتی هم این رو بهش گفتم ، داد و فریاد راه انداخت ، این قدر داد کشید که همه همسایه ها به خونه ما ریختن و دست و پاشو گرفتن و آوردنش اینجا . الان هم بستری شده و دکترها دارن باهاش صحبت میکنن ، الان سه ساعته که من اینجام ، نمیدونم این دکترها کی میخوان بیان بیرون ؟

نیم ساعت بعد دکتر روانپزشک از اتاقی که مهیار درآن بستری شده بود بیرون آمد ، بهزاد و مادر مهیار با عجله خودشونو به دکتر رسوندند .

مادر مهیار : آقای دکتر بگید چه بلایی سر پسرم اومده .

دکتر عینکشو از چشم برداشت و نگاهی به بهزاد و مادر مهیار انداخت و گفت : متاسفانه باید بگم پسر شما به بیماری اسکیزوفرنی دچار هستند ، و اون دختری خانمی که مدام حرفشو میزنن ، توهمی بیش نیست ، متاسفانه پسر شما عاشق یک توهم شده ، عاشق کسی که اصلا وجود خارجی نداره و فقط در ذهن پسرتون زندگی میکنه .

دکتر این رو گفت و از آنجا دور شد .

بهزاد و مادر مهیار به پشت شیشه اتاق مهیار آمدند و از آنجا به او نگاه کردند .

--------

در باز شد و پارمیدا وارد شد ، باهاش سلام کرد ، با مهربونی جواب سلاممو داد و اومد روی صندلی کنار تختم نشست .

-: چرا اینقدر دیر اومدی ، خیلی وقته منتظرتم .

پارمیدا : نمیخواستم وقتی دکترا کنارتن مزاحمت بشم ، خب دکترها چی میگفتن .

بغضم رو به سختی فرو دادم و گفتم : اونا میگن من مریضم . میگن اسکیزوفرنی دارم ، میگن تو .. میگن تو فقط یک توهمی ، میگن تو وجود خارجی نداری ، اما من باور نکردم ، اونا همه به من حسودیشون میشه ، چون تو رو دارم ، اونا به من حسودی میکنن چون میخوام با تو ازدواج کنم ، اما هیچ کس نمیتونه تو رو از من بگیره ، تو ماله منی ، و تا ابد خواهی بود .

پارمیدا با دستهای بلند و کشیده اش اشکهایم رو که تا روی گونه پایین اومده بودند ، پاک کرد و گفت : من بهت قول میدم تا ابد کنارت باشم ، تو چه خوب چه بد ، چه مریض چه سالم ، عشق من هستی ، و من هیچ وقت تنهات نمیذارم ، من همیشه کنارت خواهم ماند ، همیشه همیشه

-: ممنون پارمیدا ....

پارمیدا خندید ، فضای اتاق از خنده او پر شد ، انگار دنیا هم به من خندید و چه خوشبختی ای از این بیشتر .

--------

بهزاد و مادر مهیار که از پشت شیشه نظاره گر مهیار بودند ، میدیند که او دارد با خودش حرف میزند ، روی صندلی هیچ کس نشسته بود .

- - - - - - - - - - -

خب این هم از سومین و آخرین قسمت از داستان ذهن زیبا .

حضرت علی (ع) میفرمایند : از غیر خداوند چیزی نخواه . زیرا تنها خداست که اگر بخواهد تو را بی نیاز می کند .

منتظر داستانهای بعدی من باشید .

دوستدار شما . کامران نویسنده وبلاگ .


معرفي به دوستان

نوشته شده در دوشنبه ۰۳ مرداد ۱۳۸۴ و ساعت 09:12 توسط : کامران
ويرايش شده در چهار شنبه ۰۵ مرداد ۱۳۸۴ و ساعت 17:35

|+| نظر ها (62)


+ نوشته شده در  هجدهم دی 1386ساعت 17  توسط رضا ابتکار  | 

عاشقت هستم وقتی كه عاشقت نيستم
تو را دوست نمی دارم و دارم

تو را دوست می دارم و ندارم

چندان كه هر باشنده ای

آميزه ای است از هر دو سو.

تا آرامش را حتی

نيمه سردی است

و هر واژه را سكوتی.

تو را دوست می دارم

چرا كه اين آغاز عشق توست

آغازی به بی نهايتی كه پايانش نيست

و دوستت نمی دارم

زان رو كه جاودانه ای.

عشق من دو گونه زيست می كند:

عاشقت هستم وقتی كه عاشقت نيستم

و تو را دوست می دارم وقتی كه دوستت نمی دارم.

 

 

 

بهش میگن زندگی...

هیچ وقت نتونستی از احساساتت مثه آدم حرف بزنی. یعنی بعد از اینکه کلی جون می‎کنی و احساست رو بیان می‎کنی یا باعث می‎شی طرفت بخنده، یا گیج بشه و یا اگه خیلی با معرفت باشه همینجوری الکی سرشو تکون بده! دیگه عادت کردی دیگه. عادت کردی... فک کنم واسه همین بود که وقتی گفت هیچ‎وقت باور نکرده که دوسش داری فقط سکوت کردی. آخه چیکار می‎شه کرد؟ تقصیر اون که نیست. اونم مثه همه... همه‎ی دنیا که عیب و ایراد نداره. این تویی که خُل و چل به دنیا اومدی. تویی که کم داری. تویی که عرضه نداری احساست رو منتقل کنی. حتا اگه هزار بارم داد بزنی هیچکس باورش نمی‎شه. هیچ‎کس... (این هیچ‎کس هم فحش بزرگیه ها!)

اوهووووم. اوهووووم. می‎دونم. عادت کردی دیگه. می‎دونی کسی نمی‎فهمه احساست رو. خُب به نظرم تنها راهشم همینه. نیس؟ آره دیگه. حالا خودتی‎و حوضت! نه، خودتیو خودت... علی مونده و حوضش. چه فرقی می‎کنه؟ تو که دوسش داری و از این دوست داشتن لذت می‎بری. هر چی هم جون کردی همونی شد که اولش هم بود! خُب، آروم خودتو بغل کن (مثه همیشه)، نفس بکش و خدا رو شکر کن که حداقل خودت می‎دونی که از تهِ تهِ تهِ‎ش... یه جایی که نمی‎دونی کجاس اما مقدس بودنش رو حس می‎کنی... از همونجا دوسش داشتی و داری. همین!

حلوا که خیرات نمی‎کنن! بهش می‎گن زندگی...

پی‎نوشت:

توی تنهایی‎هام با خودم حرف می‏‎زنم. این‎که معلومه؟؟


اي همه گل هاي از سرما کبود
خنده هاتان را که از لب ها ربود ؟
مهر، هرگز اين چنين غمگين نيافت
باغ، هرگز اين چنين تنها نبود

تاج هاي نازتان بر سر شکست
باد وحشي چنگ زد در سينه تان
صبح مي خندد خودآرايي کنيد!
اشک هاي يخ زده، آيينه تان

رنگ عطر آويزتان بر باد رفت
عطر رنگ آميزتان نابود شد
زندگي در لاي رگ هاتان فسرد
آتش رخساره هاتان دود شد!

روزگاري، شام غمگين خزان
خوش تر از صبح بهارم مي نمود
اين زمان حال شما، حال من است
اي همه گل هاي از سرما کبود !

روزگاري، چشم پوشيدم ز خواب
تا بخوانم قصه ي مهتاب را
اين زمان دور از ملامت هاي ماه
چشم مي بندم که جويم خواب را

روزگاري، يک تبسّم، يک نگاه
خوش تر از گرماي صد آغوش بود
اين زمان بر هر که دل بستم دريغ
آتش آغوش او خاموش بود

روزگاري، هستي ام را مي نواخت
آفتابِ عشقِ شورانگيزِ من
اين زمان خاموش و خالي مانده است
سينه ي از آرزو لبريز من

تاج عشقم عاقبت بر سر شکست
خنده ام را اشکِ غم از لب ربود
زندگي در لاي رگ هايم فسرد
اي همه گل هاي از سرما کبود... !


 
 

اگه مطمئني كليك كن اولش گفتم كه بعدا ازم ناراحت نشي اگه كليك كردي نظر يادت نره و به توصيه ها به دقت عمل كن !!!

تمامي سدها را به بهانه تو خواهم شکست

  
  تمامي راهها را هموار خواهم ساخت 


 به بهانه تو 


 

 امشب دلم ميخواهد 

 به كسي بگويم"" دوستت دارم.""

 تو نهراس و آنكس باش.

 بگذار با هر آنچه در توان دارم

 همين امشب به تو ثابت كنم كه دوستت دارم.

 بگذار برايت نقش آن دلباخته اي را بازي كنم كه

 لحظه اي دور از محبوب خويش زندگي را نميتواند.

 بگذار همچون معشوقي كه براي وصال معشوقش

 جان ميدهد برايت جان دهم.

 بگذار همين امشب پيش پايت زانو بزنم

 و تو را ستايش كنم.

 بگذار در تاريكي به تو لبخند بزنم.

 نگذار زمان از دستم برود

 و تو را درنيابم.

 ميخواهم بينديشي كه همين امشب

 غير از من كسي ديوانه تو نيست

 هرچند كه جاهلانه فكري باشد.

 كمي بيشتر با من

 و همين امشب بگذار خيال كنم

 كه جز تو كسي نيست.

 همين يك امشب را بگذار نقش بازي كنم.

 نقش حقيقت را.

 همان كه دور از تو بارها روبه روي آينه تمرين كرده ام.

 اي آخرين ؟

 

هروقت دل کسی رو شکستی

روی دیوار میخی بکوب تا ببینی چقدر دل شکستی

هروقت دلشان را به دست اوردی

میخی را از روی دیوار بکن

تا ببینی چقدر دل به دست اوردی

اما چه فایده...؟؟

که جای میخ ها بر روی دیوار می ماند

 

 

 

گاه مي انديشم خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد
آن زمان كه خبر مرگ مرا مي شنوي

روي خندان تو را

كاشكي مي ديدم

شانه بالا زدنت را بي قيد
و تكان دادن دستت كه مهم نيست زياد
و تكان دادن سر
كه عجيب عاقبت مرد
افسوس

كاشكي مي ديدم

 

 

هر وقت بعد 120 سال رفتي اون 2نيا وقتي
خواستي از پل صراط رد شي و بهت گفتن

يکي حلالت نکرده اون منم که به اين بهونه

يه بار ديگه ميخوام ببينمت

به یاد داشته باش هر گاه دفتر محبت را ورق زدی و هرگاه زیر پایت

خش خش بر گها را احساس کردی و هر گاه در میان ستارگان آسمان تک

ستاره ای خاموش دیدی برای یکبار در گوشه ای از ذهن خود نه به زبان

بلکه از ته قلب نازنینت بگو: یادت به خیر

 

 

 

گفتم دوستت دارم گفتی من هم

گفتم عاشقت هستم گفتی من هم

گفتم تنها هستم گفتی من هم

گفتم می خواهم با تو باشم گفتی من هم

گفتم تا همیشه؟ سکوت کردی

 

 

+ نوشته شده در  هجدهم دی 1386ساعت 11  توسط رضا ابتکار  | 

... عکس گوگوش(شهریور ...
306 x 350 - 17k - jpg
atashin1.mihanblog.com
کل آهنگهای گوگوش
800 x 600 - 175k - jpg
www.farzadnf.blogfa.com
... گوگوش حال کنید
432 x 539 - 87k - jpg
gitarmusic.mihanblog.com
گفتگو با گوگوش
394 x 296 - 26k - jpg
www.mehr.nl

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  هجدهم دی 1386ساعت 11  توسط رضا ابتکار  | 

 اين آهنگ تقديم به طرفداران فرزاد فر

+ نوشته شده در  هفدهم دی 1386ساعت 19  توسط رضا ابتکار  |